تبليغاتX
من یه مامانم
من یه مامانم

با این که می دانم عاشق ماهی هاست و می تواند یک ساعت تمام بدون خستگی به یک آکواریوم زل بزند و خسته نشود باز هم با شنیدن جمله چند روز پیشش دهانم از تعجب باز ماند

- میگم مامان بیا ماهم بریم تو آب زندگی بکنیم

انقدر از قیافه تعجب زده ام تعجب کرده بود که ترجیح داد منظورش را بهتر بفهماند

- تو اب دیگه تو دریا مثل ماهیا

هر کس دیگری هم جای من بود از خیر تشریح آبشش و تنفس خلاصه توضیح علمی می گذشت چشمان جدی و صورت مصممش توضیحی را می خواست که با ذهن کودکانه اش تناسب داشته باشد

- آخه مامان جون اگه بریم تو دریا خیس می شیم و سرما می خوریم تازه توی اب که دیگه چیزی برای خوردن نیست (و بالاخره برای منصرف کردنش از ادامه بحثی که می دانستم حالا حالاها طول می کشید سعی کردم حواسش را پرت کنم) مثلا بستنی......

به جای جواب دستم را گرفت و با اعتماد بنفسی که به وضوح توی صورت کوچکش می دیدم به طرف آکواریوم برد و صدف کف آکواریوم را نشانم داد

- می بینی مامان ماهیا هم بستنی دارن اوناهاش حالا بریم تو اب زندگی بکنیم؟!!!!!!!!!!!!!





نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مامان
  


پیله کرده است که چتر می خواهم و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست می دانم کدام چتر را می گوید صورتی است و دور تا دور ان نقاشی هایی از باربی عروسک مورد علاقه اش است دلم نمی اید توی ذوقش بزنم می رویم و چتر کذایی را می خریم چتر را که در دست می گیرد تازه متوجه می شود چیزی کم است چهر ه اش حالتی متفکر به خود می گیرد نگاهی خیره به صورتم می اندازد و با لحنی کاملا جدی می گوید: مامان حالا که بارون نمی اد که چترم رو بگیرم لفطن برام بارون هم بخر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


                                                *******************


کم پیش می آید که سه نفری با هم خرید برویم ولی وقتی هم که جور می شود معمولا خرید لذت بخشی از اب در می اید در حال برگشت به خانه از روی صندلی عقب بلند می شود در فاصله بین دو صندلی می ایستد و از پشت شانه بابایی را که در حال رانندگی است می بوسد: بابایی مرسی که برام وسایل دکتری خریدی ( ست چمدان اسباب بازی پزشکی منظورش است )........ به خانه می رسیم عروسک باربی اش را روی مبل گذاشته و به جای او در حال معاینه بابایی است : الان برات دارو هم می و نیسم بلند می شود و به اتاق خواب می رود و روی کاغذهای من با خودکار مشغول نوشتن می شود بر که می گردد می بینمش با یک برگه خط خطی شده نگاه پرسشگرش کل اتاق را دور می زند: خورشید خانوم کجایی؟ با تعجب و لبخند به طرفش برمی گردم: ا بهار اسم باربیت رو خورشید خانوم گذاشتی؟ نگاه مهربانش هم چنان پرسشگر است به سادگی می گوید : نه اسم باباییم رو خورشید خانوم گذاشتم کجا رفت؟!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط مامان
  


برای خرید به بازار رفته ایم همیشه با حوصله و بدون بهانه گیری همراهم می شود دست هم را گرفته ایم و راه می رویم به یک دستفروش دوره گرد بر می خوریم انواع واقسام خوردنی های ممنوعه را جلوی رویش گذاشته و عده ای اطرافش جمع شده اند بی اختیار به بهار نگاه می کنم که دستم را بطرف دوره گرد می کشد :از این آبنباتا می خوام   می گویم : اینا کثیفن مامان جون باید از مغازه بخریم تا خوب و تمیز باشه   با بی میلی قبول می کند که با هم به یک مغازه برویم و خرید کنیم .......

چند روز بعد....

مامانم از شهرستان زنگ زده و با بهار صحبت می کند : مامان جون می خوام بیام پیشت چی بیارم برات؟ چشمانش برق می زند می شنوم که می گوید: مامان جون من آبنبات کثیف می خوام لفطا برام یه دونه آبنبات کثیف بیار!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: ممنون از لطف همه شما دختر کوچولو بهتر شده ولی چون گوشش عفونت کرده هنوز داره دارو می خوره...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط مامان
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

I'm a fan of Shaun the Sheep!

Blog Skin