کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟
-دلم برات تنگ می شه
دلم می گیرد. برای مامان جون؟
- نه مامان برای شما
کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟
-دلم برات تنگ می شه
دلم می گیرد. برای مامان جون؟
- نه مامان برای شما
با حس گرمی دستی چشم می گشایم .تویی. جوری به چشم هایت زل می زنم که انگار اولین باراست میبینمت. نگاهم ازموهایت ، چشمانت، لبانت سر می خورد و به دستانت می رسد که محکم دست های سردم را گرفته است.چقدر بزرگ شده ای.من چند روز تو را از دست داده ام؟ چند سلام؟ چند لبخند؟ هجوم اشک راه چشمانم را می بندد و در پس آن تصویرت مبهم می شود...
لبخند می زنی : سردته مامان؟ دستات یخ زده
لبخندت توان دوباره می بخشدم . نم اشكي كه گوشه چشمم جا خوش كرده است را به سرعت پاك مي كنم حالا واضح تر شده اي و من با وضوح چشمانت به آرامش مي رسم. هميشه همين طور بوده است. حس مادري بين من و تو هميشه جا عوض مي كند و من تا آخر عمرم وامدار دستان كوچكت هستم كه مادرانه دستان سردم را گرما بخشيده است.ممنون مامان كوچولو
بهدقت درحال نگاهکردن به فیلم سفر چندوقتپیشمان به سنندج است .
در حال تمیز کردن خانهام و فقط صدای فیلم را می شنوم:
پیرزن کُرد : خوش بگذره به سلامتی...
من : سلامت باشی ......
...
متفکر از اتاقاش بیرون می آید: مامان « متاشی » کیه؟
هرچه در ذهنم به دنبال کسی با این اسم یا اسامی مشابه میگردم کمتر پیدا میکنم .
- کجا شنیدی این اسم رو ؟
خیلی جدی میگوید: تو فیلم مسافرتمون همون پیرزنه که بهش گفتی «سلام متاشی ....»!
اصلا نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و قبل از آنکه عبارت «سلامت باشید» و کاربردش را برایش توضیح دهم کلی خندیدم ....
********************
می گوید : مامان بیا «مسابقهی سه» بدهیم!!!
بعد به چشمان گرد شده از تعجب من نگاهی می کند : «خوب خسته شدم از مسابقه دو...»!!!
***************
قرآن را باز کرده و در حال خواندن دعای فرج با صدای بلند و صوت و البته با اشکال است . بابای مهربان میگوید: بابایی برای منم یه دعا می کنی؟
کمی فکر میکند و بعد با همان صوت و همان صدای بلند میگوید :
«خدایا بابایی منو نبر پیش خودت بذار همین جا تو آبادان بمونه...» !