تبليغاتX
من یه مامانم
من یه مامانم
  


پیله کرده است که چتر می خواهم و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست می دانم کدام چتر را می گوید صورتی است و دور تا دور ان نقاشی هایی از باربی عروسک مورد علاقه اش است دلم نمی اید توی ذوقش بزنم می رویم و چتر کذایی را می خریم چتر را که در دست می گیرد تازه متوجه می شود چیزی کم است چهر ه اش حالتی متفکر به خود می گیرد نگاهی خیره به صورتم می اندازد و با لحنی کاملا جدی می گوید: مامان حالا که بارون نمی اد که چترم رو بگیرم لفطن برام بارون هم بخر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


                                                *******************


کم پیش می آید که سه نفری با هم خرید برویم ولی وقتی هم که جور می شود معمولا خرید لذت بخشی از اب در می اید در حال برگشت به خانه از روی صندلی عقب بلند می شود در فاصله بین دو صندلی می ایستد و از پشت شانه بابایی را که در حال رانندگی است می بوسد: بابایی مرسی که برام وسایل دکتری خریدی ( ست چمدان اسباب بازی پزشکی منظورش است )........ به خانه می رسیم عروسک باربی اش را روی مبل گذاشته و به جای او در حال معاینه بابایی است : الان برات دارو هم می و نیسم بلند می شود و به اتاق خواب می رود و روی کاغذهای من با خودکار مشغول نوشتن می شود بر که می گردد می بینمش با یک برگه خط خطی شده نگاه پرسشگرش کل اتاق را دور می زند: خورشید خانوم کجایی؟ با تعجب و لبخند به طرفش برمی گردم: ا بهار اسم باربیت رو خورشید خانوم گذاشتی؟ نگاه مهربانش هم چنان پرسشگر است به سادگی می گوید : نه اسم باباییم رو خورشید خانوم گذاشتم کجا رفت؟!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط مامان
  


برای خرید به بازار رفته ایم همیشه با حوصله و بدون بهانه گیری همراهم می شود دست هم را گرفته ایم و راه می رویم به یک دستفروش دوره گرد بر می خوریم انواع واقسام خوردنی های ممنوعه را جلوی رویش گذاشته و عده ای اطرافش جمع شده اند بی اختیار به بهار نگاه می کنم که دستم را بطرف دوره گرد می کشد :از این آبنباتا می خوام   می گویم : اینا کثیفن مامان جون باید از مغازه بخریم تا خوب و تمیز باشه   با بی میلی قبول می کند که با هم به یک مغازه برویم و خرید کنیم .......

چند روز بعد....

مامانم از شهرستان زنگ زده و با بهار صحبت می کند : مامان جون می خوام بیام پیشت چی بیارم برات؟ چشمانش برق می زند می شنوم که می گوید: مامان جون من آبنبات کثیف می خوام لفطا برام یه دونه آبنبات کثیف بیار!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: ممنون از لطف همه شما دختر کوچولو بهتر شده ولی چون گوشش عفونت کرده هنوز داره دارو می خوره...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط مامان
  


صبح شده و بیدارم ولی به عادت همیشه در رختخواب می مانم تا صدای شادش را بشنوم : مامان من بیدارشدم از این دنده به ان دنده می شوم و باز منتظر می مانم متعجبانه فکر می کنم ساعت از نه و نیم هم گذشته همیشه این موقع سر میز صبحانه بودیم دل نگران به اتاقش می روم چشمانش نیمه باز و نگاهش بی فروغ است کنارش روی تخت می نشینم قبل از این که بتوانم بغلش کنم دستم را می گیرد روی گوش چپش می گذارد و با بغض می گوید: اینجا درد میکنه مامان دستت رو بذار تا خوب بشه .... با ناراحتی نگاهش می کنم دختر صبور و معصومم تمام صبح درد را تحمل کرده و چیزی نگفته حس می کنم چیز سفتی ته گلویم را گرفته همیشه از مریض شدنش به هم می ریزم ولی این بار درد ته چشمانش بدجوری قلبم را چنگ می زند بلند می شوم وشال و کلاه می کنیم که بیمارستان برویم ...................دعا کنید که دختر کوچولویم هر چه سریعتر خوب شود 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط مامان
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

I'm a fan of Shaun the Sheep!

Blog Skin