تبليغاتX
من یه مامانم
من یه مامانم
 
بهار

 

لینک


با اين كه تقريبا يك سال و يك ماه از دنيا امدن بهار مي گذره ولي همچنان شبها بد مي خوابه و تا صبح چند بار بيدار مي شه و اين براي يه مامان به معناي فاجعه ست مخصوصا كه اون مامان  توي طول روز فرصت چنداني براي استراحت نداشته باشه اما ديشب ديگه داشتم به نهايت تحملم مي رسيدم بعد از يه روز پر كار و پر مشغله خسته و داغون در حالي كه دعا مي كردم يه امشب رو بهار تا صبح بخوابه خوابيدم مدت زيادي نگذشته بود كه از خواب پريدم حس كردم بهار بيدار شده و البته اشتباه نكرده بودم چون خانم كوچولو رو ديدم كه توي تاريكي روي تختش نشسته سرش رو به نرده هاي تختش چسبونده ودر حالي كه موهاي فرفريش پف كرده و اومده بالا داره خيره خيره منو نگاه مي كنه فكر كردم مثل هميشه وقتي شير بخوره دوباره مي خوابه ولي زهي خيال باطل چون خانم هوس بازي كردن زده بود به كله ش نشون به اون نشون كه تا صبح نخوابيد هر چقدر كه طبق كتاباي روانشناسي كه خونده بودم ناديده ش گرفتم وچراغ ها رو روشن نكردم و خودم رو زدم به خواب فايده اي نداشت يا دستاي كوچولوش به زور دو تا پلكام رو باز مي كرد و با زبون بي زبوني بهم مي گفت باهام بازي كن توي تاريكي سبد اسباب بازيهاش رو ريخت زمين و لوگوهاش رو داد دستم و تا وقتي كه به اندازه تموم ساختموناي شهرمون خونه سازي نكرديم اروم نگرفت بعد كتاب تاتي كوچولو رو اورد هفت هشت بار براش خوندم تا راضي شد و كتاب رو انداخت و رفت  سراغ ارگش و حالا نزن كي بزن چشمام از بي خوابي مي سوخت عصبي شده بودم و دلم مي خواست داد بزنم خوابوندمش روي پام و اروم اروم تكونش دادم مثل قرقي پا شد و نشست خورشيد ديگه كاملا طلوع كرده بود حس مي كردم ديگه هيچ تواني ندارم هيچ وقت اين قدر بي خوابي و خستگي روم اثر نكرده بود ديگه نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم در حالي كه ناخوداگاه اشك توي چشمام حلقه زده بود به ملتمسانه ترين لحني كه مي تونستم بهش گفتم مامان خيلي خسته است و اگه الان نخوابي مريض مي شه و... همون موقع معجزه شد دخترك حساسم چشماي درشتشو دوخت به چشمام و چند ثانيه خيره نگام كرد بعد مثل يه خانم سرم رو گذاشت روي پاهاي كوچولوش و اروم اروم با دستاي كوچولو وظريفش شروع كرد به نوازش موهام نفهميدم چقدر گذشت وقتي چشمام روباز كردم داشتن اذون ظهر رو مي گفتن دختركم كنار من خوابش برده بود در حالي كه دستاي مهربون و كوچولوش هنوز روي سرم بود اروم گذاشتمش توي تختش در حالي كه فكر مي كردم مادر ها عجب انسانهاي خوشبختي هستند

لینک


یه کشف بزرگ
هیچ وقت اون شبی رو که فرداش می خواستم زایمان کنم یادم نمی ره فکر می کردم از فردا که نی نی کوچولوم دنیا بیاد یه ادم دیگه می شم مامان می شم زایمان کردم بهار یک ماهه و دو ماهه و سه ماهه شد من مامان شدم ولی یه ادم دیگه نشدم بهار رو دوست داشتم و تمام وقتم مال اون بود ولی اون چیزی که از مامان بودن توی ذهنم شکل گرفته بود رو نداشتم و ناامیدانه برای به دست اوردنش تلاش می کردم فکر می کردم صرف اینکه یه بچه رو من به دنیا بیارم یکمرتبه بهم یه هویت جدید می بخشه در حالی که نبخشیده بود گذشت و من سعی کردم با این احساس ناخوشایند که من مثل مامانای دیگه نیستم کنار بیام تا این که دیروز بهار که تازه راه افتاده زمین خورد و گوشه لبش گرفت به سرامیک و یه کمی خون اومد اون موقع بود که فهمیدم اون حسی که با زور دنبال به دست اوردنش بودم داره توی تموم وجودم می جوشه من دخترم رو حس می کردم تموم دردی رو که لبای کوچیکش می کشیدن حس می کردم و این برام جدید بود هیچ وقت این قدر عمیق درد نکشیده بودم تازه متوجه شدم که تمام این مدت حس مادرانه ذره ذره  وجودم رو تسخیر کرده  تازه فهمیدم که چرانگاههای معصومش به قلبم تلنگر می زنه که چرا وقتی می خنده تمام وجودم گرم می شه چطور این همه مدت این همه احساس رو ندیده بودم من مامان شدم چند بار با خودم تکرارش می کنم تا شیرینیش رو بیشتر و بیشتر حس کنم  سجده شکر به جا میارم شاید اگر کشف این احساس با دیدن چشمای گریون و لبای پر از بغض دخترکم نبود لذتش رو بیشتر حس می کردم ولی باز هم خدا رو شکر بالاخره من هم لیاقت داشتن حس عمیق مادری رو پیدا کردم خدایا شکرت

لینک


از زماني كه پاهاي كوچك دختركم مي توانند قدمهاي محكم بردارند لذت بخش ترين كار دنيا برايم هم اهنگ شدن با قدمهاي كوچكش شده است دستهاي كوچكش را مي گيرم و با هم قدم مي زنيم در حالي كه سعي مي كنم به تمام سوالاتش جواب بدهم نگاهش به تمام موجودات و مسائل دنيا متفاوت و تازه است  و همه چيز برايش عجيب و مرموز. راه كوتاه خانه تا خيابان اصلي با او حداقل ده دقيقه طول مي كشد با او هم قدم مي شوم و به دنياي كودكي باز مي گردم با هم حركات مورچه ها را نگاه مي كنيم و از صداي خش خش برگ ها زير پاهايمان لذت مي بريم كوچه معمولي و ساده مان با وجود بهار تبديل به يك دنياي پراز شگفتي شده است و من تازه مي فهمم چقدر نسبت به اطرافم بي تفاوت شده ام چقدر اجازه داده ام روزمرگيها بر حساسیت نگاهم به دنيا تاثير بگذارد چگونه پرواز سبك قاصدك هاي معلق در هوا را نديده ام چطور توانسته ام از كنار كفشدوزك نازي كه برعكس روي زمين افتاده بود و تقلا مي كرد اينقدر راحت بگذرم اصلا چگونه هيچ وقت در اين سالها متوجه نشدم بودم يك ساعت فروشي كوچك و قديمي سر كوچه مان وجود دارد كه صاحبش پيرمردي است با يك ذره بين كوچك روي يك چشم  ...

با بهار هم قدم مي شوم و گاهي تا جايي كه پاهاي كوچكش اجازه دهند سرخوشانه به دنبال شاپركها مي دويم براي تمام گنجشك هاي شهرمان باي باي مي كنيم به مورچه هاي كوچك سلام مي دهيم و با سخاوت به گربه گرسنه ي سر خيابان بستني تعارف مي كنيم لذت بخش ترين كار دنيا نگاه با چشمان كنجكاو و تازه دختركم بهار است...

يا به قول سهراب

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

 

پ.ن:دوباره بار و بنه مون رو بستيم و به اين قالب جديد اسباب كشي كرديم ازالهام عزيز بابت اينكه اجازه استفاده از طرحش رو دادتشكر مي كنم

لینک


ای چیه
مدتیه که بهار هر چی رو که می بینه می گه (ای چیه) یا (ای کیه) جالب اینجاست که با جواب من اصلا راضی نمی شه و همچنان می پرسه ای چیه این چند وقته که نتونستم سری به دنیای مجازی وبلاگستان بزنم شدیدا درگیر اسباب کشی بودیم اولین صبحی که بهار خانم توی خونه جدید از خواب بیدار شد خیلی جالب بود بلند شد و نشست روی تخت متوجه شدم که یه مرتبه حس کرد جای همیشگی خودش نیست چون چشمای خواب الود و پف کرده ش یهو باز شد با تعجب به من نگاه کرد و گفت ای چیه منتظر جواب من نشد و ای چیه گویان اتاق بعدی رو چک کرد دخترم پاک متعجب شده بود چون به اینم اکتفا نکرد و تموم خونه رو دور زد در حالی که یه نفس می گفت ای چیه جالب اینجاست که در همون حال یه مرتبه به خودم اومدم و دیدم منم یه نفس دارم جواب می دم خونه مون خلاصه حدود یه ربع بیست دقیقه کار من و خانم همین بود بعدش دیگه فکر کنم زبون کوچولوش خسته شد چون دیگه چیزی نمی گفت ولی همچنان با چشم و ابرو از من می پرسید ای چیه...

همين الانم وقتي من كامپيوتر رو روشن كردم و شروع كردم به تايپ اومد كنارم نشست به صفحه كليد اشاره كرد و پرسيد اي چيه جواب دادم صفحه كليد يه كم نگاش كرد و دوباره پرسيد اي چيه دوباره جواب دادم صفحه كليد ...

نيم ساعت بعد ...

-اي چيه؟

-صفحه كليد...

 خلاصه من در حالي كه مثل ضبط صوت تكرار مي كردم صفحه كليد تمام اين پست رو نوشتم اگه وسطاي نوشته م كلمه صفحه كليد رو ديديد كه بي ربط و همين جوري تو صفحه ظاهر شده بود تعجب نكنيد

لینک


تولدت مباركككككككككككك
درست يك سال پيش بود درست وقتي كه داشتم سعي مي كردم از بند بيهوشي لعنتي رها بشم تو رو گذاشتن تو بغلم اولش نتونستم نگات كنم مثل مسخ شده ها فقط به دور و برم نگاه مي كردم هيچ وقت ضربان قلبم رو به اون تندي حس نكرده بودم انگار مي خواست سينه م رو بشكافه و بياد بيرون ترسيده بودم ولي نمي دونستم از چي ؟ نديدمت رومو كردم اون ور  حدود به ربع بعد كه مامان بزرگت تو رو گذاشت روي دستام و گفت : نمي خواي دختر كوچولوتو ببيني مثل فرشته ها مي مونه انگار همون موقع از يه خواب سنگين بلند شدم من ... يه ... دختر دارم بعد نيم نگاهي به صورت كوچولوت انداختم و.... اروم شدم نگاه كردن به صورتت هنوز هم به اندازه روز اول بهم ارامش مي ده مي دونم كه تو رو دارم و بخاطر وجود تو مي تونم از همه سختيا بگذرم و همه ادماي دنيا رو ببخشم

زمان همچنان پيش مي تاخت و تو ذره ذره بزرگ شدي ومن ذره ذره مادر اولين لبخندت رو هيچ وقت يادم نمي ره اين قدر زيبا بود كه حس كردم نفسم توي سينه بند اومده لبخندهات خنده هات هنوز هم نفسم رو توي سينه حبس مي كنن اون وقته كه ديگه به هيچي فكر نمي كنم فقط دلم مي خواد دنيا بايسته و لبخنداي تو تا ابد ادامه پيدا كنه و ...من همچنان نگات كنم هميشه همه اولين هاي تو اشك رو به چشمام اورده اولين تكونات توي شكمم اولين غلت زدنت اولين دندون سفيد و كوچولوت اولين ماما گفتنت وحالا... اولين سالگرد تولدت مي دونم كه امروز روز خوشبختيه روز من و تو فقط ما دو تا ولي نمي دونم چرا اشكام دوباره دارن گوشه چشمم چشمك مي زنن من و تو راه درازي رو با هم طي كرديم راه زندگي رو امروز ديگه از اون موجود ناتوان روز اول خبري نيست تو بزرگ شدي حتي اولين قدماي لرزانت رو هم برداشتي من به تو افتخار مي كنم و مثل يه مادر از ديدن قد و بالات حظ مي برم مثل يه مادر من به وجودت افتخار مي كنم دخترم تولدت مبارك

لینک


از شیطنتای بهار

معمولا بهار صبح ها که از خواب پا می شه به عنوان صبحانه سرلاک می خوره امروز سرلاکش تمام شده بود مونده بودم که یه نی نی به سن و سال بهار صبحانه چی می تونه بخوره سوپ که مال ناهارش بود برای فرنی شیر خشک تو خونه نداشتیم بسکویت هاش رو هم دیروز خالی خالی خورده بود پوره سیب رو هم خانم به عنوان صبحانه قبول نداره بهترین کاری که به ذهنم رسید این بود که امروز رو با هم صبحانه بخوریم یعنی نون و پنیر و خیار  اولش اصلا خوشش نیومد تازه کلی هم غر و لند کرد و آخر سر هم یه کم نون برداشت و رفت پیش اسباب بازیاش ولی وقتی رو یه کمی نون یه خورده پنیر گذاشتم و وقتی حواسش به اسباب بازیاش بود يواش گذاشتم تو دهنش  با لبخندو یه کمی تعجب خورد انگار خوشش اومده بود چون یه کمی بعد در حالی که وانمود می کردبه سینی صبحانه من اصلا توجهی نداره به بهانه برداشتن کتابش یه کم اومد جلوتر منم روم رو کردم اون طرف یعنی که ندیدمش فقط براش یه لقمه نون و پنیر و یه ریزه خیار گرفتم و گذاشتم تو سینی زیر چشمی دیدم وروجک اومد و یواش لقمه ش رو برداشت این دفعه معلوم بود که خیلی خوشش اومده چون یه لحظه که روم به طرف تلویزیون بود و برگشتم دیدم خانم اومدن و رسما نشستن تو سینی غذای بنده یه دستش رو تا ارنج کرده تو ظرف پنیر و با دست دیگه ش یه نون کامل رو برداشته تو دهنش هم پر از خیارای تمیز کرده قاچ کرده و نمک زده ی  من

اینقدر با تعجب نگاش کردم که اونم با دهن باز و پر از خیار چند لحظه فقط صورت مات و مبهوت منو نگاه می کرد بعد یه مرتبه به خودم اومدم که نکنه یه وقت با این همه خیار تو دهنش خفه بشه انگار از تو نگاه بهت زده م فکرم رو خوند چون یه مرتبه مثل برق فرار کرد واقعا از این همه سرعت عملش برای نگه داشتن اون جند دونه خیارهم تعجب کرده بودم هم خنده م گرفته بودهمین طور که چهار دست و پا فرار می کرد رو فرش جای پنج تا انگشت سفید پنیری می ذاشت و جالب اینجاست که در حال فرار نون بزرگش رو هم با خودش می برد

دیگه دنبالش نرفتم گذاشتم اروم و راحت قاچ های خیار توی دهنش رو خورد و در حالی که از پنیری بودن دستاش کیف کرده بود با خوشحالی اونا رو به فرش و قالی و مبل زد فکر کردم حالا که از کاری به این کوچکی خوشحال می شه و کیف می کنه چرا این خوشی رو ازش بگیرم به خودم گفتم بعدها وقتی بزرگتر شد به این سادگیا نمی شه خوشحالش کرد پس بذار خوش باشه خودم از داشتن اين ديدگاه يه مرتبه تعجب كردم انگار من همون ماماني نبودم كه سر ريختن قطره اهنش روي فرش كلي دپرس شده بودم توي اين فكرم كه واقعا ما ادما چقدر راحت به اوضاع عادت مي كنيم ...

لینک


 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

پیوندها
ني‌ني سايت
عسلبانو دختر آبادان
باباي فردا
فوتووبلاگ آبادان
ماهک من
كيان و كيارش
قصه هاي من و غربت
اروند طلايي
شازده ماهان
تنگ فراخ
آرش وروجك مامان
ايلياي ناز و هديه جون
اميررضا و عليرضا قندعسلاي مامان
مريم عزيز و آرين ناز
ونوشه و ساراي نازنين
منتظر يه كفشدوزك ناز
آشپز كوچولو
پرهام ناز
ني ني كوشا و مامان گلش
فرهاد حسن زاده
مبينا خانم كوچولو
مهديار كوچولو
راستين جون ومامان ويدا
آرمان جون
يوناي ناز و ليلي جون
آشپز مدرن
زمزمه هاي دلتنگي
نوراي ناز و منصوره جون
هنا جون و ني ني نازش
بانوي زمستان



  RSS  
 

report phishingplates%2Ffor_babies5.html">report abuse
This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting