می گوید : مامان بیا بریم پیش بابابزرگت
دلم پر از غصه می شود با حسرت می گویم : بابابزرگ من تو آسمونه پیش خدا
با لجبازی ادامه می دهد: خوب بیا بریم پیش خدا ....
سعی میکنم اولین جواب منطقی و آسانی که به ذهنم می رسد را سریعتر کشف کنم : نمی تونیم آخه نمی تونیم که تو آسمون بریم
با خوشحالی می گوید : چرا مامان بیا اول صبحانه مون رو بخوریم بعدشم سوار هواپیما بشیم و بریم پیش بابابزرگت.....
پ.ن: از مامانای باتجربه خواهش می کنم کمک کنن مفاهیمی مثل مرگ مثل خدا و.... را چه جوری برای بچه ها توضیح می دین؟
هوا سرد شده است وبهار مرتب در گیر و دار سرما خوردگی و خوب شدن است یک هفته سرما خوردگی یک هفته استراحت و باز روز از نو و روزی از نو.... این روزها صدای فین فین شربت انتی بیوتیک دستمال کاغذی و انبوه قطره های بینی منظره ثابت خانه ماست والبته به این منظره اضافه کنید بهار را که با بینی قرمز شده میدود و من به دنبالش....تا این که دیروز وقتی برای تمیز کردن بینی کوچکش که مرتب ابریزش دارد به طرفش رفتم با کمال تعجب متوجه شدم با وجود این که مرا دیده است همچنان سر جایش نشسته و فقط با لبخند نگاهم می کند لبخندش را می شناسم و می دانم که غافلگیر خواهم شد با این وجود سعی می کنم جدی بمانم: بهاری مامان بیا بینیت رو تمیز کنم زود زود تموم می شه با لبخند به بینی کیپش اشاره می کند و می گوید نمی شه مامان نمی تونی اخه من در بینیم رو قفل کردم ......
*********************
دارم سعی می کنم موهای بلند و فرش را که کولی وار دور گردنش ریخته است جمع کنم می خندد در می رود شانه را از دستم می کشد .... خسته و بی حوصله گیره سر را به موهایش می زنم به خاطر تکانهای مداومش گیره سر را کج زده ام ولی از خیر درست کردنش می گذرم می خواهم برگردم که می شنوم : مامان این گیره سره که به سرم زدی خرابه بهتره ببریمش پیش یه گیره سر پزشک ببینیم خراب شده یا نه؟......
با این که می دانم عاشق ماهی هاست و می تواند یک ساعت تمام بدون خستگی به یک آکواریوم زل بزند و خسته نشود باز هم با شنیدن جمله چند روز پیشش دهانم از تعجب باز ماند
- میگم مامان بیا ماهم بریم تو آب زندگی بکنیم
انقدر از قیافه تعجب زده ام تعجب کرده بود که ترجیح داد منظورش را بهتر بفهماند
- تو اب دیگه تو دریا مثل ماهیا
هر کس دیگری هم جای من بود از خیر تشریح آبشش و تنفس خلاصه توضیح علمی می گذشت چشمان جدی و صورت مصممش توضیحی را می خواست که با ذهن کودکانه اش تناسب داشته باشد
- آخه مامان جون اگه بریم تو دریا خیس می شیم و سرما می خوریم تازه توی اب که دیگه چیزی برای خوردن نیست (و بالاخره برای منصرف کردنش از ادامه بحثی که می دانستم حالا حالاها طول می کشید سعی کردم حواسش را پرت کنم) مثلا بستنی......
به جای جواب دستم را گرفت و با اعتماد بنفسی که به وضوح توی صورت کوچکش می دیدم به طرف آکواریوم برد و صدف کف آکواریوم را نشانم داد
- می بینی مامان ماهیا هم بستنی دارن اوناهاش حالا بریم تو اب زندگی بکنیم؟!!!!!!!!!!!!!
